? What to do when you are angry

  Management Stories

Once an old Master was traveling with his student, and they passed by a small lake. The Master was feeling thirsty so he told his Student to get some water from the lake. The student walked up to the lake.

When he reached it, he noticed that right at that moment, a herd of cattle had just crossed through the lake. As a result, the water became very muddy. The student thought, “How can I give this muddy water to my Master to drink!” So he came back and told his Master, “The water in there is very muddy. I don’t think it is fit to drink.” After about half an hour, again the Master asked his student to go back to the lake and get him some water to drink. The student obediently went back to the lake.

This time too he found that the lake was muddy. He returned and informed the Master about the same. After sometime, again the Master asked his student to go back. The student reached the lake to find the lake absolutely clean and clear with pure water in it. The mud had settled down and the water above it looked fit for drinking. So he collected some water in a pot and brought it to his Master. The Master looked at the water and then he looked up at the disciple and said, “See what you did to make the water clean. You waited long and the mud settled down on its own and you got clear water. Your mind is also like that! When it is disturbed,just let it be. Give it a little time. It will settle down on its own. You don’t have to put in any effort to calm it down. It will happen. It is effortless”.

 

Moral: Whenever you are angry, just give yourself some time. You will gradually calm down, and then you will be able to take the right decisions.

Source:http://mtcglobal.org/page.php?id=15

حکایت: هوای سازمان خود را تازه نگه دارید.

دسته بندی: حکایت

استاد مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود. اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد. چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود. هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد. پس مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند. پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند. شیوانا پرسید: «نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟»

شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند. شیوانا گفت: «حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید.»

تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگر پس از کمی فکر با اعتراض گفتند: «ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم.»

شیوانا گفت: «خب، حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید! در جوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند، مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند.»

آیا شما در و پنجره ها را برای ورود ایده های نو باز می گذارید؟ آیا شما نوآوری را در سازمان خود مدیریت می کنید؟

منبع:یکی بود دات آی آر

چهار درس مدیریتی که باید از هنر آموخت!

دسته بندی: نکات مدیریتی

چهار درسی که می‌توان از هنر در زمینه مدیریت آموخت، عبارتند از:

1) پروژه‌ای را از ابتدا تا انتهای آن مدیریت کنید.

بسیاری از برنامه‌های مدرسه‌های کسب‌وکار، دربرگیرنده طرح‌های کسب‌وکار هستند که به ندرت به سرمایه‌گذاری یا موفقیت منجر می‌شوند. دانشجویان این مدارس، مثل دانشجویان رشته‌های هنرهای نمایشی باید طوری تربیت شوند که بعدا در کار بتوانند مفهومی را از نقطه صفر ایجاد کنند و این مفهوم را طوری تصحیح کنند که بتوانند آن را به صورت یک دیدگاه قانع کننده بیان کنند. همچنین آنها باید این توانایی را داشته باشند که نیروی کار ماهر استخدام کنند، افراد را به موقع و بر اساس بودجه به سوی انجام کار کامل هدایت کنند، محصولاتشان را بفروشند و به سرعت واکنش مشتری را گردآوری کنند.

2) افراد پویا را به طور موثری مدیریت کنید.

مردم معمولا هنرمندان را افرادی عجیب و غریب توصیف می‌کنند که این موضوع در مورد بسیاری از آنها صحت دارد. بنابراین تصور کنید باید شرکتی را مدیریت کنید که مملو از اینگونه افراد غیرعادی است. و به هر صورت، برخلاف شرکتتان، این افراد با وجود محدودیت‌های سخت زمانی و منابع، با رضایت فردی و به طور مرتب، محصولات به شدت خلاقانه و اثرگذاری را ارائه می‌دهند. کاری که آنها ارائه می‌دهند تقریبا همیشه یک تجربه مشتری قدرتمند است که به عنوان هدف اصلی، در نظر گرفته می‌شود. بیشتر هنرمندان مرتب تحت تعلیم هستند تا نحوه راهنمایی هنرمندانه هم‌قطاران خود را به شکل جمعی بیاموزند و به تجربه‌ای تاثیرگذار دست یابند. در شرایطی که فردیت‌گرایی می‌تواند سازمان‌های بزرگی مثل گلدمن ساکس را متلاشی کند، هنرمندان می‌دانند که چگونه افراد را برای انجام کار گروهی در کنار هم جمع کنند، چون در غیر اینصورت، هیچ‌گونه اثر هنری خلق نمی‌شود.

ادامه نوشته

پاره آجر و فایده آن

دسته بندی: حکایت مدیریتی

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد. پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند، پسرک گفت:

"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.

نکته ها :

نکته اخلاقی : در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب کنند! خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجر به سمتمان پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش بکنیم یا نکنیم!

نکته مدیریتی : به محیط داخلی و خارجی سازمان خود به اندازه کافی توجه داشته باشید. ذینفعان داخلی و خارجی سازمان را در نظر بگیرید و به خواستها و نیازهای آنها توجه کنید. نیروی انسانی به عنوان یک سیستم طبیعی زنده و هوشمند و سازمان به عنوان یک سیستم اجتماعی پیچیده، رفتارهای متنوع و پیچیده‌ای از خود نشان می‌دهند که حکم «پاره آجر» حکایت را دارند اما به آن سادگی که مرد ثروتمند متوجه پاره آجر شد مدیران نخواهند توانست «پاره آجرهای» نیروی انسانی و سازمان را درک کنند چرا که نوع آنها متنوع، پیچیده بوده و دارای معانی مختلف هستند و ممکن است خود را در قالب نقاط قوت و ضعف نشان دهند. بنابراین باید شناخت کافی نسبت به نیروی انسانی و سازمان خود داشته باشند و رفتار و سبک متناسب با مدیریت آنها را بکار بندند. هم‌چنین محیط خارجی سازمان نیز باید بررسی شود و «پاره آجرهایی» که در قالب فرصت‌ها و تهدیدها در پیش روی سازمان قرار می‌گیرند، پیش از آنکه مانند پاره آجر به سازمان صدمه بزنند، شناسایی شده و رفتار مناسب برای برخورد با آنها اتخاذ شود.

حکایت شیخ و شتر

دسته بندی: حکایت مدیریتی

بزرگی با حال بدی در بستر بیماری، خود را در آستانه مرگ دید. بنابراین از فرزندان و مریدان خود خواست که از کوچک و بزرگ در شهر برای او حلالیت بگیرند و کسی را از قلم نیاندازند تا با خاطری آسوده تر رهسپار سرای باقی شود.

فرزندان و مریدان شیخ در شهر گشتند و از هر که لازم بود رضایت گرفتند و نتیجه را به شیخ بازگو کردند. شیخ بازهم خود را آسوده نیافت و گمان برد که کسی از او رنجیده خاطر است، بنابراین از نزدیکان خواست که از حیوانات متعلق به شیخ هم حلالیت بگیرند. آنها نیز با امید بهبود خاطر مراد خود، از همه حیوانات حلالیت گرفتند تا به شتری رسیدند که با لجاجت تمام از حلالیت دادن سرباز می زد و می خواست خود با شیخ صحبت کند.

شیخ هم با آن حال پیش شتر رفت و گفت می دانم که بارهای سنگین بر تو گذاشته ام  و در صحرا و بیابان تو را تشنه،این طرف و آن طرف بردم بجای علف به تو خار دادم در حالی که خودم سیر بودم و آب گوارا می نوشیدم. با این حال از تو طلب بخشش دارم و از ملازمان می خواهم که تا آخر عمرت تو را در ناز و نعمت نگاه دارند.

شتر با ناراحتی گفت: «ای بزرگ، خدای من و تو، مرا برای بار بردن،خار خوردن و تحمل تشنگی آفریده است. من از بار بردن برای تو و تشنگی ها آزرده خاطر نیستم. اما آنچه از تو بر دل دارم به تو می گویم و تو را می بخشم. روزی سوار بر اسب با خدم و حشم در جلوی کاروان می رفتی و من و دیگر شتران در پی ساربان در راه بودیم. در میانه راه، خاری در پای ساربان رفت و از کاروان عقب ماند و تو افسار شتران را بر پشت الاغی بستی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آن که ما را شأن و منزلت بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار».

نتیجه گیری منطقی:

انتخاب و انتصاب مدیران در همه رده های مدیریتی سازمان باید بر اساس شایستگی ها باشد. در غیر اینصورت همراهی و مشارکت نیروی انسانی را از دست خواهیم داد و خواهید داد.  

بدون شرح

دسته بندی: طنز

منبع:نت

استراتژی شناخت فرصت

دسته بندی مطلب: حکایت مدیریتی

سالها پیش یک شرکت بزرگ آمریکایی تولید کننده کفش، دو نماینده خود را به دو نقطه متفاوت

ازشناخت فرصت نقاط دور افتاده استرالیا اعزام کرد تا بازار شرکت را بین ساکنان

بومی این مناطق بررسی کنند، مدتی بعد شرکت دو تلگراف از

دو نماینده خود دریافت کرد:

اولی گفته بود : اینجا بازاری نداریم ، بومیان کفش نمی پوشند!

دومی گفته بود : اینجا فرصت خیلی خوبی هست ... بومیان کفش

نمی پوشند!

لطفا نتیجه گیری منطقی خود را در قسمت نظرات درج نمایید.

حکایت بیست دلاری

دسته بندی مطلب: حکایت ، اخلاقی - اجتماعی

خیلی وقت‌ ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و کثیف می‌شویم، احساس می‌کنیم که بی‌ ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد!

سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد !؟ دست‌ ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم

سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد!؟ دست‌ ها همچنان بالا بود

او گفت: خب اگر این کار را بکنم ، چه می‌ کنید؟
سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین برداشت و گفت: کسی هنوز این را می‌خواهد!؟ دست‌ها باز هم بالا بود!

سخنران گفت: دوستان من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌ خواهید. چون ارزش آن کم نشده است، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ ارزد.

خیلی وقت‌ ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید، زمین می‌خوریم، مچاله و کثیف می‌شویم، احساس می‌کنیم که بی‌ ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ کثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید!

منبع: کتاب تو تویی؟

حکایت مدیریتی درباره تعهد: کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها

چندی پیش ، شرکت «آی بی ام» تصمیم می گیرد که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد.

در مشخصات تولید محصول نوشته می شود که: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامی که قطعات ، تولید شده و به آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای نیز همراه آنها با این مضمون ارسال شد که: ما مفتخریم سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل دادیم.

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.

منبع: نت

حـکایت: آیا نقطه ضعف می تواند نقطه قوت باشد ؟  (تحلیل  Swot )

 کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند .

در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

ادامه نوشته

حکایت: خود را مجبور به پیشرفت کنید!!!

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد. بنابراین برای رساندن غذا به جمعیت ژاپن، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید. اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهیها دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند. برای حل این مسئله ، شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. ماهیگیران ماهی ها را می گرفتند و آنها را روی دریا منجمد می کردند. فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند. اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند.

در نتیجه شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری کردند. ماهی ها پس ازکمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق، اما زنده بودند. متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به  ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.

ادامه نوشته

داستان مدیریتی: «بینش تصمیم گیری خوب»

بینش تصمیم گیری درستگروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد. سه بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود ، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد. سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان سه فرزند را نجات دهد و یک کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال: اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟؟؟!!!

ادامه نوشته

داستان مدیریتی -  Management Story: The Frozen Bird

The Frozen BirdA little bird was flying south for the winter. It was so cold the bird froze and fell to the ground into a large field. While he was lying there, a cow came by and dropped some dung on him. As the frozen bird lay there in the pile of cow dung, he began to realize how warm he was. The dung was actually thawing him out! He lay there all warm and happy, and soon began to sing for joy. A passing cat heard the bird singing and came to investigate. Following the sound, the cat discovered the bird under the pile of cow dung, promptly dug him out and ate him.

Moral of the story:
(1) Not everyone who shits on you is your enemy.
(2) Not everyone who gets you out of shit is your friend.
(3) And when you’re in deep shit, it’s smart to keep your mouth shut!

Original source: Unknown

حکایت: جراح قلب و تعمیر کار

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰ برابر شود این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!

خکایت مدیریتی: کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گـرفت که تولید یکی از قطعات کامـپیـوترهایـش را به ژاپـنی ها بــسپـارد.

در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون:مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم کند.